تبليغاتX
الاغی که یونجه رو می فهمید...!
خدایا....

اجازه ؟؟

ما دیشب پدربزرگمان فوت کرد....نه...پدرمان زن گرفت....نه....مریض بودیم...

در کل  ما الان آمادگی نداریم.....اگر میشود ماه دیگر مارا امتحان کنید.....!!!!!

 

 

پ ن : یک سیم کارت بخرید......یک معشوقه جدید بگیرید....

از کی تا حالا ؟

از وقتی سیم کارت شده ۱۵۰۰۰ تومان!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:1  توسط خاتون  | 

ما خوشحالیم که یک الاغ فهیم میباشیم.......

نه مثل شما یک آدم نفهم........!!!!!

 

پ ن : ما هنوز با دوستانمان میخندیم.....ما هنوز به دوستانمان هم میخندیم!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:59  توسط خاتون  | 

داریم تمرین امضا میکنیم...

آخر تصمیم گرفته ایم آدم معروفی شویم!!!!

 

 پ ن : ما فکر میکنیم مادرمان میخواهد مارا شوهر دهد.....

زیرا او به ما میگوید : شما خیلی قشنگ حرف میزنید!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:57  توسط خاتون  | 

خدایا چقدر کار میکنید....

پس کی میخواهید راحت بنشینید و یک استکان چای راحت بخورید؟

فردا مهمان ما...

چای و استکانش نیز با ما...

اما لطفا آن دسته چک اتان را نیز با خود بیارید و این خواسته های  ما را وصول کنید!!

 

پ ن : احساس رضایت داریم از زندگی....به همین سادگی...به همین خوشمزگی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:8  توسط خاتون  | 

ما : اگر ما زنت بشیم..وصله ی آن تنت بشیم..اگر دعوامون بشه..جنگ بین دوتامون بشه.

ما را با چی میزنی؟

او : کار به آنجا نمیکشد عزیز دلبند....نگران نباش!!!

.......

راست میگفت!کار به آنجا نکشید!

تمام شد!بی دعوا و جنگ!

 

پ ن : ما میخواهیم سفت شویم....راستی اینجا آدم سفت به چه درد میخورد بچه؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:57  توسط خاتون  | 

خدایا ما از شما سپاسگزاریم....

که چند روزی این چوب قطور را از ماتحت زندگی ما کشیدید بیرون....!!!!

باشد که اینچنین باقی بماند.....آمین!!!

 

پ ن :ما گفتیم حسود نیستیم؟ما گ* خوردیم با ماست با این دروغی که گفتیم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 2:13  توسط خاتون  |