تبليغاتX
الاغی که یونجه رو می فهمید...!
فاحشه های عزیز :

جولان بدهید.......

فاحشه گری کنید و پسران بی مغز را که شاید...

...دیروز...یا امروز...عزیزان ما بودند از آن خود کنید!!

راستی عزیزم....گور بابای بکارت نداشته ات...مغز عزیزانمان را چطور شستشو میدهی که

اینطور مجذوب نجابت و احساساتت میشوند؟؟؟؟

 

پ ن :....................................(از گفتنش بسی پشیمان شدیم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:34  توسط خاتون  | 

یه بنده خدایی میگفت : دیه ی کل زن به اندازه ی دیه ی تخ*م  چپ مرد میباشد....

.........

آن زمانی که از قلب و احساس و روح ما رد شدی.....تازه این حرف به ما  ثابت شد!!

 

پ ن : خدایا ما مقداری آلزایمر میخواهیم.....!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:31  توسط خاتون  | 

مادرمان اعتقاد دارد که شعور دیدن آثار تاریخی در وجود ما در حد گو* است...

و ما خیلی بی فرهنگ میباشیم که به جای دیدن آثار تاریخی به پسر بغل دستیمان نگاه میکنیم...

.......

ما گمان میکردیم مثل تو وجود ندارد..اما پسر بغل دستیمان خیلی شبیه تو بود...

 

پ ن : میخواهیم در مسابقات رکورد شکنی شرکت کنیم..

و رکورد تخ*ی ترین شانس رو بزنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:15  توسط خاتون  | 

ما اینروزها خون گریه میکنیم......

ما اینروزها در ماه ۳ بار عادت مبارک ماهیانه را تجربه میکنیم....

عجیب است.....

نمیدانم چرا از کم خونی نمیمیریم....!!!

پ ن : ما به مسافرت میریم.......میدانیم که آسمان همه جا همین رنگ است!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:33  توسط خاتون  | 

عزیزم نبود تو ما را به باد  داد...

و ما هرروز زشت تر از روز پیش شدیم....

لاغر تر از دیروز......

و ابروانمان به مانند پاچه بز و سیبیل هایمان در دهانمان....

اما تو هم زیباتر شدی....هم خوشتیپ تر....!!!

پ ن : این روزها ماهی سفره هفت سین مادربزرگمان را قرض گرفته ایم...و با دیدن اش اشک میریزیم!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:53  توسط خاتون  | 

ما که عرضه ی خودکشی نداشتیم......

ایضا" خجالت میکشیدیم برای یک عشق یک طرفه هم خودکشی کنیم....

...

حالا که مرگ خودش به استقبال ما آمده....چه از این بهتر...

ما هم قرصها را حواله ی مستراح و خیابان میکنیم...تا..

هم با مرگ طبیعی بمیریم....و هم انگ عشق شوهر بودن  به ما نزنند...

و هم از دیدن تو و دافی ات زجر کش نشویم.......

باشد که رستگار شویم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:19  توسط خاتون  | 

ما احتمالا دچار مازوخیسم شده ایم....

ما از آزار دادن خودمان لذت میبریم...

ما خاطراتمان با تورا نشخوار میکنیم و ...گریه میکنیم...

ما در شیشه ی قلیان به جای عکس آن مرتیکه ی سیبیلو عکس تورا میبینیم و گریه میکنیم...

ما به یاد تو رژ لب سرخابی میزنیم و....گریه میکنیم....

ما به سوپر استار میرویم و به یاد تو دوستانمان را به صرف اشک دعوت میکنیم...

ما قرص های ارام بخش میخوریم تا به یاد تو اشک نریزیم....و باز هم گریه میکنیم...

ما هی رپ گوش میدهیم و به یاد تو.....گریه میکنیم....

ما در عجبیم از قلب تو و احساس خودمان......و گریه میکنیم....

..........

ما به گمانم داریم با این اشکها به فا* میرویم...

......

پ ن : به افتخار آن داف کمر باریک و مو بلوندی که الان در کنار تو نشسته یه فنجون قهوه میخوریم...

و به افتخار خودمان و یاد تو.....اشک میریزیم....!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:24  توسط خاتون  | 

به دلیل اینکه کلی حرف در گلویمان قلنبه شده است......

و کسی مارا به هیچ جاش حساب نمیکند که به حرفمان گوش دهد...

و ما هم کسی را به هیچ جایمان حساب نمیکنیم که برایش حرف بزنیم...

و ایضا" ترسیدیم که لال از دنیا برویم ....

آمدیم اینجا....!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:47  توسط خاتون  |